تبليغاتX
امین من و شما

چرا عدد1, یک نامگذاری شده و عدد 2 ,دو ...




1z4kaio.jpg




هر عدد به تعداد زاویه اش نامگذاری شده :

مثلا عدد 1 یک زاویه دارد.

عدد 2 دو زاویه دارد.

عدد 3 سه زاویه و الا آخر .

عدد 0 هم که زاویه ای ندارد.
+ نوشته شده توسط امین در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:6 |

من تشنه هستم

این داستان واقعی است!

نه! واقعی نیست!!

اصلاً این داستان نیست!!!

یکی بود یکی نبود.

یک نفر هم بود و هم توی بیابان گم شده بود.

تشنه هم بود.

دنبال آب هم می‌گشت.

می‌گشت و می‌گشت.

بعد هم رسید به دریای آب.

هم آب شیرین و هم گوارا.

بعد هم ناگهان یک عده هم آمدند و هم یک کلاه غواصی به زور کردند توی سرش و هم او را توی آب انداختند.

او هم داخل آب غوطه ور بود.

ولی هنوز هم تشنه بود.

آن یک عده هم فکر می کردند که او دیگر تشنه نیست.

همین.

گور پدر کلاغه.

پایان... فرت

+ نوشته شده توسط امین در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:11 |
سلام.

نمیدونم که آیا بعد از ۲ سال که مطلب ننوشتم آیا کسی هست که هنوز به وبلاگ من سر بزنه؟

نمیدونم چرا؟ ولی حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. ۴ ماه توی یه شرکت که به اصطلاح خودش حرف اول رو میزده!! کار کردم ولی چه فایده؟؟ حقوق == ........(هیچ)

توی همین مدت که کار میکردم چند تا پروژه ی دیگه هم خودم برداشتم و تو خونه شبها تا دیر وقت انجامشون میدادم (روزگارم سیاه شده بود) تا اینکه موقع تسویه حساب شد. ولی همش دبه در آوردن و پول ندادن. حالا امروز بعد از ۳ ماه اومدن میگن پولتون آماده است و بیا پروژه رو تحویل بدین. منم گفتم زکی!! (باش تا صبح دولتت بدمد)

تازه تصمیم گرفتم که برای ادامه تحصیل برم خارج (افغانستان!!!!) چونکه ما دانشگاه آزادیها (مخصوصاْ داشگاه چلقوز آباد)برای دانشگاه دولتی که هیچ شانسی نداریم مگر اینکه حسابی پول و وقت بذاریم و کلاس کنکور بریم.

اینم از دل تنگ من !!!!!

خوش باشین

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 18:43 |
سلام . یک مطلب توی وبلاگ دوست عزیزم دیدم که به نظرم جالب اومد. ان شاالله که مورد پسند شما هم باشه. اینم لینکش :::http://minus.blogfa.com/post-41.aspx  

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت 20:10 |
سلام.

سال نو مبارک.نمیدونم مثل یک آدم گیج و سرگردون شدم. تازه دو روز پیش کارت پایان خدمتم رو گرفتم و به سلامتی دیگه خدمتمون هم تموم شد . از دیروز که برگشتم خونه احساس میکنم که همه مثل ..... نگام میکنن که حالا میخوای چگار کنی و چه خاکی بر سرت بریزی ؟؟؟؟ نه کاری داری نه هنری !!! تازه هزار و یک برنامه ی از پیش تعیین شده هم دارن !!!

میگم میخوام درس بخونم میگن نه ! میگن فلان میگن نه ! میگم .... میگن نه !!! آخه مگه من چه جرمی کردم که ۲ سال از عمر گرانبهام رو رفتم و برای دولت خدمت کردم و از دوستان هم سن و سالم عقب افتادم ؟؟؟؟؟

اگر من هم مثل خیلی ها خودم رو به هچلی میزدم و معافی میگرفتم خوب بود؟ ۲ سال مثل .... کار میکردم و پولهام رو ذخیره میکردم و حالا واسه خودم آدمی بودم خوب بود ؟؟

آدم وقتی میره دانشگاه هزار و یک فکر تو ذهنشه که همش میگن زوده !! اول باید مدرکت رو بگیری!  بعدشم بری سربازیت رو تموم کنی!! بعدشم دنبال کار باشی و ادامه تحصیل به چه دردت میخوره !!؟؟ نمیدونم این اوضاع تا چند سال دیگه میخواد ادامه داشته باشه و نذارن که ما خودمون واسه خودمون تصمیم بگیریم؟؟ مگه قدیما اینجوری بوده که حلا از ما توقع دارن ؟ تازه مگه همه باید مثل هم باشن ؟ مگه راه و روش زندگی یکیه ؟ تا کی باید نگاه کنیم و ببینیم مردم چی میگن و ما همون کار رو بکنیم؟ کی میخواهیم درست فکر کنیم و به عقاید هم احترام بگذاریم ؟

دیگه دارم چرندیات میگم. خوب زیاد حرفای من رو جدی نگیرید ولی خوب از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !!!!. سال خوب و خوشی داشته باشید.

بیا تا سری در سر خم کنیم                   من و تو - تو و من همه گم کنیم

چو مستان به هم مهربانی کنیم             دمی بی ریا زندگانی کنیم

 

+ نوشته شده توسط امین در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 19:46 |
سلام.

خیلی وقته که بعضی از دوستان قدیمیم رو ندیدم و دلم میخواد که توی این چند روزی که اومدم مرخصی برم و یه سری بهشون بزنم و دیداری تازه کنم.

الان که دارم این چیزا رو مینویسم در حال صفحه بندی یه مجله هستم که باید تا فردا تحویلش بدم (ماشاالله به خودم با این همه فعالیت مثبت!!!!  تو مرخصی هم دست بردار نیستم)

به امید آن روزی که سربازیه خودم و بقیه ی دوستام تموم شده باشه دوباره دور هم جمع بشیم و دیداری تازه کنیم.

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 22:36 |
سلام.

دوران آموزشیم به خوبی و خوشی (جاتون خالی) گذشت و فعلا منتظرم تا تکلیف تقسیمات معلوم بشه.

نمیدونم که کجا میفتم ولی هر کجا که باشم فرقی نمیکنه چونکه هدف من خدمته نه چیز دیگری . هرچیزی که برای من تجربه جدیدی باشه قابل قبوله !!!

نمیدونم تقدیر چیه ولی امیدوارم که هممون عاقبت به خیر بشیم.

 

افتادگی آموز اگر طالب فیضی                  هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

 

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 11:41 |
سلام.
دوباره برگشت مو اگر دوباره توفیقی دست بده تا بتونم براتون مطالب جالبی رو بذارم اون رو از شما دریغ نخواهم کرد.

تا آینده ای نزدیک بدرود.

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 17:43 |
سلام.

فقط میخوام بگم که از فردا دارم میرم سربازی و تا ۲-۳ ماه دیگه نیستم. فعلاْ همین مطالب قبلی رو داشته باشید تا بعداْ ببینم خدا چی میخواد.التماس دعا (از جانب یک سرباز تازه أش خور شده !!!!!!)

 

 (بیست تا گل به نیت ۲۰ ماه خدمت صادقانه و عاشقانه به وطن و اسلام )

+ نوشته شده توسط امین در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 22:46 |

                             شصت نكته شيرين درباره ي ازدواج
 
درباره ازدواج بسيار گفته  و شنيده ايم. اما مطالبي كه در زير مي آيد شايد براي شما
تازگي داشته باشد.
از ميان ضرب المثل هاي ملل مختلف و همين طور سخنان شخصيت هاي بزرگ جهان پيرامون
ازدواج شصت مورد را انتخاب كرده ايم. بسياري از اين حرف ها جنبه شوخي و مزاح دارد
اما تعداد ديگري از آنها شايد وصف حال من و شما باشد! همين طور قسمت ديگري از اين
گفته ها مي تواند براي عده اي حكم كليد راهنما را داشته باشد.
1) هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلماني)
2)  مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود. ( ضرب المثل فرانسوي )
3)  لياقت داماد ، به قدرت بازوي اوست . ( ضرب المثل چيني )
4)  زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يوناني )
5)  زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. ( ضرب المثل انگليسي )
6)  زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسي )
7)  زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. ( ضرب
المثل آلماني)
8)  داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت . ( ضرب المثل لهستاني)
9)  دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. ( ضرب المثل
ايتاليايي)
10) داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي .( ضرب المثل
فرانسوي )
11) دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. ( ضرب المثل
ايتاليايي )
12) در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس
تحقيق كن . ) ضرب المثل آذربايجاني )
13) برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني . ( ضرب المثل چيني )
14) تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چيني
)
15) اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب
المثل اسپانيايي)
16) اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او
دور نگه دار . ) ضرب المثل تركي )
17) ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)
15) ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. ( ضرب المثل
اسپانيايي )
19) ازدواج ، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است . ( ضرب المثل فرانسوي )
20) ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است . ( سقراط )
21) ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد
جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز (
22) ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. ( رولاند (
23) ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون)
24) اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازي)
25) انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان
را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك)
26) با زني ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما مي شد . ( بردون)
27) با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد
. ( سوني اسمارت)
28) براي يك زندگي سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و  زن " لال " . ( سروانتس)
29) ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " مي خواهد. ( كريستين )
30) تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. ( اسمايلز)
31) پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد.
( فرانكلين )
32) خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )
33) تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)
34) ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده
" مي شوند و اگر " بد " شد هر دو مي ميرند. ( سعيد نفيسي)
35) ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! (
تن )
36) شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سيريوس)
37) عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك (
38) قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و
داراي هيچ نظريه اي نيستم . ( لرد لوچستر)
39) مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند.
( بن بيكر)
40) با ازدواج ، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش . ( سينكالويس)
41) خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد . ( پاستور (
42) ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار
خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. ( سقراط)
43) قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت
دعا كن . ( يكي از دانشمندان لهستاني(
44) مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)
45) من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او
عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستي)
46) هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)
47) هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را
مربوط به خودش مي داند . ( جانسون(
48) زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد ، اما نمي تواند
مردي را كه شنونده خوبي نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)
49) اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي
كنند. ( شاو)
50) وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت
را عمري ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندي (
51) هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. ( ضرب المثل اسكاتلندي)
52) با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن . ( ضرب المثل آلماني (
53) تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني . ( شارل بودلر (
54) دوام ازدواج يك قسمت رويِ محبت است و نُه قسمتش روي گذشت از خطا . ( ضرب المثل
اسكاتلندي(
55) ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. ( مثل سانسكريت (
56) زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند . (ضرب
المثل آلماني (
57) ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين (
58) ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و
بي مزگي . (ولتر (
59) تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره آن اظهار نظر كني. ( شارل بودلر )
+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 13:10 |

من که مي دونم منظورش چي بود... (  طنز )

 

 شنبه: همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم. هرکجا مي رفتم اونو

مي ديدم. يکبار که از جلوي هم در اومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کردو

گفت: ببخشيد.

من که ميدونم منظورش چي بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو ميخوندم اومد پشت

سرم شروع به خوندن بورد کرد. آره دقيقا مي دونم منظورش چيه. اون ميخواد زن من بشه.

بچه ها ميگفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش

ازدواج کنم.

 

يکشنبه: امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرويس يه خانومي پشت سرم نشسته

بود و با رفيقش مي گفتن ومي خنديدن. تازه به من گفت ببخشيد آقا ميشه شيشه پنجرتونو

ببندين. من که ميدونم منظورش چي بود. اسمش رو ميدونستم اسمش نرگسه.

مثل روز معلوم بود که با اين خنده هاش ميخواد دل منو نرم کنه که بگيرمش. راستيتش

منم از اون بدم نمياد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم

ازدواج کنم.

 

دوشنبه: امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مينا يکي

از همکلاسيهام جزوه منو ازم خواست. من که ميدونم منظورش چي بود. حتما مينا هم علاقه

داره با من ازدواج کنه. راستيتش منم ازش بدم نمي آد. از خدا پنهون نيست از شما چه

پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج کنم.

 

سه شنبه: امروز اصلا روز خوبي نبود. نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا.

فقط يکي ازم پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي کجاست؟ من که ميدونستم منظورش چي بود.

ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي بود احتمالا استقلاليه.

وقتي جريان رو به دوستم گفتم به من گفت: اي بابا! بدبخت منظوري نداشته. ولي من

ميدونم رفيقم به ارتباط بالاي من با دخترا حسوديش ميشه حالا به کوري چشم دوستم هم

که شده هرطور شده با اين يکي هم ازدواج مي کنم.

 

چهارشنبه: امروز وقتي داشتم وارد سلف مي شدم يک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد

ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند. يکي از دختراي اردو از من پرسيد ببخشيد آقا!

دانشکده پرستاري کجاست؟ من که مي دونستم منظورش چيه. اما تو کار درستي خودم موندم

که چطور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا کرده. حيف اسمش رو

نفهميدم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هرطور شده پيداش

کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکي گناه داره از عشق من پير مي شه.

 

پنج شنبه: يکي از دوستاي هم دانشکده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد. من که

ميدونستم منظورش از اين نوشابه خريدن چيه. ميخواد که من بي خيال مينا بشم. راستش از

خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم.

 

جمعه: امروز صبح در خواب شيريني بودم که داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رو مي ديدم.

عجب شکوه و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي کاسه عسل فرو مي کردم که... مادرم يکهو

از خواب بيدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگيرم. وقتي تو صف نانوايي بودم دختر

خانومي ازمن پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها کدومه؟

من که ميدونم منظورش چي بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم. راستش از خدا پنهون

نيست از شما چه پنهون من از دختري که به نانوايي بياد زياد خوشم نمي آد.

 

شنبه: امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بيفتم که

مادرم گفت: نمي خواد بري دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بيمارستان

بگير. راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم ميگن من مشکل رواني دارم.

وقتي به بيمارستان رسيدم از خانوم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من

گفت آقا لطفا چند دقيقه صبر کنيد. من که ميدونستم منظورش چي بود...

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 13:1 |
وقتي كوچك بود روزي پدرش خسته و عصباني از سر كار به خانه آمد . او دم در به انتظار پدر نشسته بود .
گفت : بابا , يك سئوال بپرسم ؟
پدرش گفت : بپرس پسرم . چه سئوالي ؟
پرسيد : شما براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش پاسخ داد : چرا چنين سئوالي ميكني ؟
- فقط ميخواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش گفت : اگر بايد بداني خوب ميگويم , ساعتي 20 دلار .
پسرك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد , بعد به پدر نگاه كرد و گفت : ميشود لطفاً 10 دلار به من بدهيد ؟
پدر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من پول بگيري , سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي ! من خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه اي وقت ندارم .
پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست .
پدر نشست و باز هم عصباني تر شد . پيش خودش گفت : چطور به خودش اجازه ميدهد فقط براي گرفتن پول از من چنين چيزي بپرسد ؟ بعد از حدود 1 ساعت آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نيازداشته . بخصوص اينكه خيلي كم پيش ميايد پسرك از او درخواست پول كند.
پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت : با تو بد رفتار كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي , بگير .
پسرك خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا . بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير 2 اسكناس 5 دلاري مچاله شده درآورد. پدر وقتي ديد پسر خودش پول داشته , دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟
پسرك گفت : براي اينكه پولم كافي نبود ولي الان 20 دلار دارم . بابا , آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك ساعت زودتر خانه بياييد و با ما شام بخوريد

+ نوشته شده توسط امین در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 19:30 |
سلام.

تا چند روز دیگه چند نفر از دوستان دارن میرن به خدمت سربازی. من و چند تا دیگه از دوستان ( بعضی از دوستان دوران راهنمایی هم هستند ) ان شاالله میریم سربازی.

دی ماه توی اوج سرماست و حسابی پوستمون کنده میشه ولی به قول یکی از دوستان ، ساخته میشیم ( مرد میشیم )  !! ( من اگر بخوام که نامرد بمونم باید چه کار کنم ؟؟؟؟ )

خوب ظاهراً که چاره ای نیست و این شتریه که در خونه ی اکثر قریب به اتفاق آقا پسرای گل !!!! میخوابه ( خوش به حال دختر خانوما که نباید برن سربازی )

خوب تا الان داشتم یه پروژه مینوشتم که خسته شده بودم و با خودم گفتم یه خورده چرت و پرت براتون بنویسم ( آخه شاید رفتم سربازی و شهید شدم و دیگه هیچ وقت نتونم براتون بنویسم !!! )

به امید دیدار همه دوستان عزیز.

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 23:36 |
سلام.

درسته که گفته بودم دیگه حوصله نوشتن مطالب جدید برای وبلاگم رو ندارم !! ولی نگفته بودم که اصلاً دیگه نمی نویسم. (نکته تستی کنکور)

راستش خیلی گیجم. هی دلم میخواد که بشینم مثل بچه آدم درس بخونم ولی همش یه مشت کار میریزه سرم که نمیذاره !!

ولی دیگه تصمیم خودم رو گرفتم که وقتم رو الکی هدر ندم یعنی هر کاری رو که دارم انجام میدم به درستی و مثل آدمای بابرنامه باشه نه مثل آدمایی که خودشونم نمیدونن واسه چی کار میکنن !!!

خوب دیگه وقت ندارم و باید برم.

به امید موفقیت همه دوستان عزیزم

+ نوشته شده توسط امین در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 19:49 |

سلام

طاعات و عبادات همه ی دوستان مقبول حق ان شاالله . فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو بعد از گذشت 19 روز از اون تبریک میگم !!!

راستش دیگه نه حوصله ی نوشتن مطالب جدید رو دارم و نه وقت اون رو .

این روزا اینقدر گرفتاری سرم ریخته که نمیتونم سرم رو بخارونم. خوش به حال دوستانی که رفتن سربازی. آخه از وقتی که فارغ التحصیل شدم تا تا اون موقعی که ما رو ببرن سربازی حدود یک سال میشه که الافم.

ولی خوب !! بی هیچی هم نیست . فعلا چند جایی مشغول خرابکاری شدم و دارم از معلومات و تجربیاتم در زمینه ی خرابکاری امور استفاده میکنم تا وقتی که میرم سربازی و اون جا رو .... !!!

خیلی دلم برای دوران دانشجوییم تنگ شده. واقعاً خاطرات خوب و شادی از اون دوران دارم که یادشون به خیر.

برای همه دوستانم آرزوی موفقیت و پیروزی و شادکامی در تمامی مراحل زندگیشون دارم.

 

غمی نیست به جز دوری دوستان ...

 

 



+ نوشته شده توسط امین در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 16:23 |